خانه > اخبار مردم شناسي > کلود لوی اشتروس و نظام خانواده و خویشاوندی

کلود لوی اشتروس و نظام خانواده و خویشاوندی

 

هلیا بهرامی ایوانکی

مقدمه

کلود لوی اشتروس

خانواده و خویشاوندی از دیرباز مورد توجه متفکران و اندیشمندان علوم انسانی و اجتماعی بوده و در حقیقت جامعه از نظر متفکران، متشکل از خانواده‌ بوده‌است. اولین انسان‌شناسانی که روی موضوع خانواده تحقیقاتی را به انجام رسانده‌اند، حقوقدانانی بودند که خانواده را مجموعه‌ای از حقوق و روابط حقوقی می‌دانستند. آنها معتقد بودند که غرب، تکامل یافته جوامعِ به اصطلاح «بدوی» است و با دیدگاهی کاملاً تطوری و تکاملی حیطه مطالعات انسان‌شناسی را جوامع غیر اروپایی می‌دانستند.

مک لنان، هنری مین، لوئیس هنری مورگان، فردریش انگلس، باخوفن و برانیسلاو مالینوفسکی از جمله متفکرانی هستند که نظریاتی را در قالب تکامل خانواده در ادوار مختلف بیان نموده‌اند. اما آنچه این نگاشته به دنبال آن است پرداختن به تفکر کلود لوی اشتروس ـ نظریه‌پرداز مکتب ساختارگرایی ـ  در قالب نظام خانواده و خویشاوندی است.

پیروان نظریه ساختارگرایی که عمدتاً به ساختار ـ کارکردگرایی یا کارکردگرایی ساختاری در انسان‌شناسی اجتماعی بریتانیا و ساختارگرایی انسان‌شناسی فرانسه تقسیم می‌شوند، معتقدند که ساخت اجتماعی، اساس جامعه را تشکیل می‌دهد و برآنند که خصوصیات یک کل با حاصل اجزاء آن تفاوت دارد. از این رو مجموعه‌ی یک جامعه یا سازمان را نمی‌توان شناخت مگر آن که عناصر سازنده و نحوه آرایش آنها در داخل کل شناخته شود. این نظریه بیش از هر چیز با نام کلود لوی اشتروس، عجین شده است. وی، جامعه را متشکل از ساختارهایی می‌دانست که بر تفکر و ذهن بشر حکومت می‌کنند. بنابراین نظام خانواده و خویشاوندی را بایستی بیشتر در نظریات این متفکر یافت که آن را مجموعه‌ای از روابطی دانسته که در پس ظواهر زندگی عادی وجود دارد و تداوم و استمرار این روابط شرط اصلی و منظور نظر لوی اشتروس است.

در نگاشته‌ی زیر و در ابتدا مختصری از زندگینامه‌ی این انسان‌شناس و سپس نظریه‌ی «منع زنا با محارم» در قالب مبانی نظری نظام خویشاوندی آورده شده است.

 

مختصری درباره لوی اشتروس

کلود لوی اشتروس(Claude Levi Strauss) در سال ۱۹۰۸ میلادی در بلژیک متولد شد و تحصیلات خود را در دانشگاه پاریس در رشته حقوق و فلسفه به پایان رسانید. از سال ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۹ در دانشگاه «سائوپولو»ی برزیل به تدریس اشتغال یافت و در همین‌جا بود  که با بومیان آمازون آشنا گردید. پس از این سال برای انجام خدمت سربازی وارد ارتش و با شروع جنگ جهانی دوم وارد آمریکا شد. از سال ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵ در «مدرسه جدید پژوهش‌های اجتماعی» و «مدرسه آزاد مطالعات عالی» در نیویورک کار کرد و از ۱۹۴۶ تا ۱۹۴۷ به عنوان وابسته فرهنگی فرانسه در آمریکا به خدمات خود ادامه داد. پس از بازگشتن به فرانسه در سال ۱۹۴۷، به ترتیب مدیریت «موزه مردم» و «مدرسه عملی مطالعات عالی» و همچنین سردبیری «انسان» ـ مجله فرانسوی مردم شناسی ـ را بر عهده گرفت. از سال ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۰ مقام دبیر کلی شورای بین‌المللی علوم اجتماعی را بر عهده داشت و از ۱۹۶۰ تا لحظه‌ی مرگش ـ در سال ۲۰۰۹ ـ به استادی انسان‌شناسی اجتماعی «کلژ دو فرانس» مشغول بود. وی به دریافت نشان زرین مرکز ملی پژوهش‌های علمی فرانسه نیز نایل آمده است.

بعضی از نوشته‌های او عبارتند از: سازمان اجتماعی سرخ پوستان بورورو(۱۹۳۶)، تحلیل ساختی در زبان‌شناسی و مردم‌شناسی(۱۹۴۵)، زندگی اجتماعی و خانوادگی سرخ‌پوستان نامبیک‌ وارا(۱۹۴۸)، ساخت‌های مقدماتی خویشاوندی(۱۹۴۹)، نژاد و تاریخ(۱۹۵۲)، مطالعه ساختی اسطوره(۱۹۵۵)، گرمسیریان اندوهگین(۱۹۵۵)، انسان‌شناسی ساختاری(۱۹۵۸)، توتمیسم امروز و اندیشه وحشی(۱۹۶۲)، منطق اساطیر در سه جلد(۶۷-۱۹۶۴)، منطق اساطیر ـ جلد چهارم(۱۹۷۱)

وی در موضوع تحقیق با تاثیرپذیری از موس و دورکیم، به سوی بررسی فرهنگ به صورت ساختارهای انتزاعی سوق داده شد و در بررسی ساختارهای ذهن بشر در پی آن بود که مشترکات ذهن انسانی را پیدا کند. به نظر وی این مشترکات چیزهایی نیستند که عیان و ملموس باشند بلکه ساختارهای پنهانی هستند که از پشت صحنه عمل می‌کنند. در واقع ذهن انسان دغدغه اصلی لوی اشتروس بود. وی در بررسی خود در پی آن بود که دریابد آنچه اندیشمندانِ قبل از او چون لوی برول، مالینوفسکی، دورکیم و… جوامع «ابتدایی» می‌نامند، واقعاً «ابتدایی» هستند یا خیر. خود وی هیچ تفاوت و برتری به ذهن متمدن در مقابل ذهن «ابتدایی» نمی‌داد و معتقد بود که شیوه‌ی اندیشیدن در بین هر دو ذهن و به تناسب هر دو انسان یکسان و مشابه است، منتهی آنچه آن دو را از هم جدا می‌سازد، امکاناتی است که آنها بوسیله آن و درباره آن اندیشه می‌کنند. بنابراین از نظر او تفاوتی بین انسان متمدن و انسان «ابتدایی» وجود ندارد.

منشأ افکار لوی اشتروس جنگل‌های پر باران آمریکای جنوبی سرزمین کادووئوها، بوروروها و نامبیک واراها بود. او اولین سفر مردم نگاری را در منطقه ماتر گروسو به سال ۱۹۳۵ در برزیل انجام داد. همچنین در سال ۱۹۳۸ تحقیقی میدانی در میان نامبیک واراها را به انجام رسانید و در سال ۱۹۴۲ در کتابخانه نیویورک کاری را آغاز کرد که پایان‌نامه‌ی دکترا و اولین کتاب او شد. این کتاب، همان «ساخت‌های مقدماتی خویشاوندی» بود که تحقیقات انسان‌شناسی را بر روی نظام‌های خویشاوندی متحول نمود و سبب حیثیت و اعتباری برای او در میان انسان شناسان گردید. او در این کتاب بیان می‌دارد که نظام خویشاوندی در جوامع ابتدایی نظامی است که درون آن افراد امکان محافظت می‌یابند. به عقیده‌ی این اندیشمند، ازدواج نوعی مبادله است که به دو صورت مبادله‌ محدود و مبادله تعمیم یافته صورت می‌گیرد و باید بتواند پیوندهای لازم را میان دو یا چند گروه به وجود بیاورد و در واقع زن، کالا، پیام است که در اینجا مبادله می‌شوند.

اشتروس همچنین در این اثر بر بینش ساختاری خویش تاکید می‌ورزد و این ساختار را «هسته خویشاوندی» می‌نامد. وی در این کتاب روشن می‌نماید که در نگرش اجتماعی یا فرهنگی برخلاف انسان‌شناسی سنتی که عنصر اصلی خویشاوندی را گروه بیولوژیک «والدین ـ فرزندان» می‌دانست، یک گروه اولیه شامل «یک مرد، یک زن و یک نماینده» از آن گروهی است که زن را به مرد می‌دهد(بخشش یا معامله). در بسیاری از جوامع سنتی، این نماینده، غالبا برادرزن است(چهره شاخصی از دایی). پس، نخست این زوج، موجب پیوند بین دو گروه می‌شوند و این یک نظام سه مفهومی است: شوهر، زن و دهش کننده. یعنی یک عمل متقابل از دهش یا بخشش، طی مراسمی خاص(ازدواج) انجام می‌پذیرد. این یک نوع تفسیر مجدد از «منع زنای با محارم» است و همان چیزی است که بنیاد برون همسری را تشکیل می‌دهد. برون همسری دربرگیرنده قواعد خاصی است که توسط کلان، گروه‌های منزلتی و… بکار گرفته می‌شود. پس روشن می‌گردد که هر نظام خویشاوندی، نخست شامل روابطی از توافق و وصلت در میان گروه‌هاست،  سپس شامل روابط  فرزندی، بین نسل‌ها(تک خطی ویا چندین خطی) و نیز روابط خونی بین عمو، دایی، خاله و عمه‌زاده می‌گردد.

اشتروس همچنین در نیویورک با رومن یاکوبسن ـ زبانشناس متأثر از دو سوسور ـ آشنا شده و با استفاده از آموزه‌های او، اصول، روش‌ها و افکاری را کشف نمود که در نهایت منجر به تولید مفاهیمی تحت عنوان«انسان‌شناسی ساختی» گردید.

 

منع زنا با محارم

کلود لوی اشتروس با بررسی نظام‌های خویشاوندی، متوجه شد که چیز مشترکی در میان همه قبایل وجود دارد و آن چیز «منع زنا با محارم» است و به این نتیجه دست یافت که اگر مردانی، زنانی را از گروه خود بر خود حرام کرده‌اند، در حقیقت این حق را به دیگری داده‌اند که زنان گروه آنان را بستانند و در عوض چیزی از گروه دوم مطالبه کنند، بنابراین در این‌جاست که مبنای اولیه مبادله پدید آمده است. به این ترتیب، منع زنا با محارم جزء اولین همگانی‌های فرهنگ‌های بشری است که مورد توجه و تحلیل ساختی لوی اشتروس قرار گرفت. وی رکن اولیه‌ی تشکیل جامعه و فرهنگ را قرارداد منع زنا با محارم می‌دانست و معتقد بود که این نقطه شروع فرهنگ است.

درباره‌ی این پدیده توضیحات گوناگونی آورده شده است، به عنوان مثال تطورگرایان آن را به دلیل ناهمخوانی با طبیعت و به دلیل ضعف بیولوژیکی که در فرایند تطور در موجودات به وجود می آورد توجیه می‌کنند. گروهی از عدم تمایل ذاتی انسان به این رفتار سخن می‌گویند و گروهی دیگر نیز ممنوعیت ازدواج با محارم را درون مقوله‌ی بزرگتر برون همسری قرار می‌دهند که نه فقط ازدواج میان خویشاوندان نزدیک، بلکه گروهی دیگر از پیوندها را نیز ممنوع می‌کند و سبب گسترش نظام اجتماعی به سوی گروه‌های غیر خودی می‌شود. اما به نظر لوی اشتروس این ممنوعیت با جهان شمول بودن خود یک رفتار فرهنگی را نشان می‌دهد که هیج نوع توجیه طبیعی نمی‌توان برای آن به دست آورد.وی این رفتار را با ذهنیت انسانی و مبادله را به عنوان یک نوع ارتباط در زندگی انسان مرتبط می‌سازد.

در «فرهنگ انسان شناسی»(پانوف و پرن) زنا با محارم اینگونه تعریف شده است: «زنا با محارم رابطه‌ای جنسی بین افرادی است که از یک سلسله مراتب خویشاوندی برخوردار بوده و محرم یکدیگرند و تا درجه ای از ازدواج با یکدیگر منع شده‌اند، همه جوامع انسانی و حتی چندین جامعه «نخستی»‌ها زنا با محارم را ممنوع اعلام کرده‌اند. وصلت پدر با دختر، مادر با پسر، خواهران و برادران ممنوع است».

تعریف بالا به خوبی ایده جهانشمولی منع زنا با محارم را تأیید می‌کند. در این تعریف علاوه بر وجود ممنوعیت زنا با محارم در میان جوامع انسانی، بر منع بودن آن در جوامع «نخستی»ها هم تأکید شده است.

لوی اشتروس در سخنرانی افتتاح درس مردم شناسی در کلژدو فرانس در سال ۱۹۶۰ درباره منع زنا با محارم می‌گوید: «می‌دانیم که موضوع زنا با محارم در جوامع ابتدایی به چه صورت است. از طریق حذف خواهران و دختران از گروه همخون و دادن آنها به مردان گروه‌های دیگر، عمل منع زنا با محارم روابط و وابستگی‌هایی میان گروه‌های زیستی مختلف بوجود می‌آورد که پیش از همه و در درجه اول خصلت اجتماعی دارد. از این رو می‌توان گفت که منع زنا با محارم مبنا و اساس تشکیل جوامع انسانی است.» این مطلب را می‌توان با این جمله از لوی اشتروس تکمیل نمود: «فرهنگ آتشی برفراز طبیعت است که شراره منع زنا با محارم آنرا روشن ساخته است».

در واقع منع زنا با محارم امری فراطبیعی است و ارتباط و پیوندی است که زمینه‌ی فرهنگ را تشکیل می‌دهد. این امر، اولین عمل سازمان اجتماعی است که به وسیله آن بشر بر طبیعت فایق می‌آید. فایق آمدن بر طبیعت به این معنی است که انسان خود کنترل خویش را در دست می‌گیرد و وضعیت خویش را، نه طبیعت بلکه خودش تعادل می‌بخشد و اداره می‌کند. منع زنا با محارم می‌گوید: «زنانِ گروه خود را در اختیار دیگری که از گروه دیگری است می‌گذارم تا بتوانم در کنار آنها به آسودگی و آسایش زندگی کنم ضمن اینکه نیازهای خود را هم برآورده می‌سازم».

اما منع زنا با محارم خود بخود قاعده‌ و سیستمی دیگر از زناشویی را موجب می‌شود و آن قاعده‌ی «برون همسری» است. برون همسری به معنای انتخاب همسر خارج از گروه خود است. منع زنای با محارم متضمن این است که تشخیص دهیم کدام زنان حلال و کدام زنان حرام هستند و با این وسیله بین زنانی که می‌توانند همسر شخص باشند و آنانی که نمی‌توانند، تمایز قائل شد. پس شخص به ناچار آن زنانی را که برخود حرام داشته با آن زنانی که حلال شمرده می‌شوند معاوضه می‌کرده و این معاوضه یا در قبال گرفتن زنی بوده و یا در قبال کالا و یا خدمات. پس می‌توان نتیجه گرفت که منع زنا با محارم، علاوه بر قاعده برون همسری، سبب نوعی مبادله در میان گروه‌ها نیز می‌شود.

اما منع زنا با محارم چرا اتفاق افتاده است و اصولاً چرا وجود دارد؟

«امیل دورکیم» منع پیوند با محارم را به منع مذهبی نزدیکی در دوران قاعدگی زن مربوط می‌داند که به صورت نمادین با خون طایفه و علایم خاص قبیله پیوند دارد. بعضی دیگر اعتقاد دارند که منع زنا با محارم معلول گرایش‌های روانی و فیزیولوژیکی ارثی است. «فروید» می‌گوید: «در آغاز فرهنگ بشری فرزندان طغیانگر پدران خویش را می‌کشتند و می‌خوردند و سپس با پشیمانی از اعمال خود اولین ممنوعیات را برقرار می‌کردند و زنانی که بسیار مورد توجه آن کشتگان بودند بر خود حرام می‌کردند.»

اما لوی اشتروس نظریات پیشینیان خود را رد می‌کند و حتی نظریه فروید را نوعی افسانه‌پردازی می‌داند. او در مقابل به نوعی قائل به معامله پایاپای در جوامع انسانی است و معتقد است که بشر ابتدایی اولین سازمان اجتماعی خویش را روی غریزه جنسی بنیان نهاده است و خود اقوامش را به دو گروه تقسیم کرده که یک دسته می‌توانند همسر او باشند و دسته‌ای دیگر ازدواج با آنها حرام است. براساس چنین دوگانگی است که اولین نوع مبادله اجتماعی بین افراد بشر بر مبنای معادله پایاپای پدید می‌آید.

به این ترتیب لوی اشتروس در زمینه نظریه خویشاوندی که بر محور اصل تبادل بیان می‌شود منع زنا با محارم را به قانون برون همسری ربط می‌دهد که مستلزم ازدواج خارج از گروه یا ازدواج با دسته‌ای خاص است. به طور خلاصه کارکرد اولیه  منع زنا با محارم وادار کردن فرد است به ازدواج با شخصی خارج از گروه خود. بنابراین ممنوعیت پیوند با محارم پیش از آنکه ممنوعیت ازدواج با مادر، خواهر یا دختر باشد قانون و قاعده‌ای است برای اینکه زنان بالقوه متعلق به خود را الزاماً به دیگران عطا کنند و این به نوعی قانون تبادل هدایا است.

بنابراین قاعده ممنوعیت زنا با محارم لوی اشتروس را می‌توان به صورت خلاصه در سه مورد زیر دسته‌بندی نمود:

۱٫ قاعده ممنوعیت زنا با محارم به نام پدیده ای جهانشمول و قانونمند

به نظر لوی اشتروس این ممنوعیت با جهان‌شمول بودن خود، یک رفتار فرهنگی را نشان می‌دهد. قاعده ممنوعیت زنا با محارم جهان‌شمول است، طبیعی است، یعنی هیچ استثنائی در آن وجود ندارد و عمومیت دارد و همه‌جا اعمال می‌شود و از سوی دیگر قانونمند و به شکل‌های گوناگون در فرهنگ بشری ظاهر می‌شود. قاعده ممنوعیت زنا با محارم آغاز فرهنگی شدن زندگی بشر است.

۲٫ برون همسری

وی گفته است قاعده برون همسری به نوعی قاعده ممنوعیت زنا با محارم است، یعنی شناخته شدن افرادی که نباید با آنها ازدواج کرد و یا به عبارتی بایستی کسانی را بیرون از گروه خود برگزید. بنابراین باید چنین گفت که قاعده ممنوعیت زنا با محارم و برون همسری قاعده‌ای متقابل است. با این قانون زنی بر مردی منع می‌شود در حالی که زن دیگری بر او مجاز شناخته می‌شود.

۳٫ نظام تبادل

لوی اشتروس بر این باور است که منع زنا با محارم باعث توسعه و گسترش مبادلات شده است. به نظر وی هرگونه مبادله‌ای در جوامع ابتدایی براساس مبادله پایاپای استوار است. از مهم‌ترین کارکردهای مبادله پایاپای شکل دادن به دو گروه یا دو شاخه است و در کل هر مبادله ای به دو گروه نیاز دارد:

۱- گروه نخست گروهی که ازدواج با آنها مجاز است،

۲- گروهی که ازدواج با آنها مجاز نیست،

و بر پایه چنین قاعده‌ای است که در نهایت یک دوگانگی و یکپارچگی در گروه شکل می‌گیرد. این عمل، وابستگی‌هایی میان گروه‌های زیستی مختلف به وجود می‌آورد که بیش از همه و در درجه اول خصلت اجتماعی دارد، از این رو می‌توان گفت که منع زنا با محارم مبنا و اساس تشکیل جوامع انسانی است.

 

منابع

  • بتیس، دانیل و پلاگ، فرد(۱۳۷۵)، انسان شناسی فرهنگی، ترجمه محسن ثلاثی، تهران: انتشارات علمی
  • پانوف، میشل و پرن، میشل(۱۳۶۸)، فرهنگ انسان شناسی، ترجمه اصغر عسکری خانقاه، تهران: ویس
  • پواریه، ژان(۱۳۷۰)، تاریخ مردم شناسی، ترجمه پرویز امینی، تهران: خردمند
  • عسکری خانقاه، اصغر و کمالی، محمد شریف(۱۳۷۸)، انسان شناسی عمومی، تهران: سمت
  • فکوهی، ناصر(۱۳۸۱)، تاریخ اندیشه و نظریه‌های انسان شناسی، تهران: نی
  • لوی اشتروس، کلود(۱۳۵۵)،دیدگاه مردم شناسی، ترجمه نعمت‌اله تقوی ، تهران: انتشارات دنیا
  • لیچ، ادموند(۱۳۵۰)، لوی اشتروس، ترجمه حمید عنایت، تهران: خوارزمی
  1. صادق دقتی
    ۲۲ مهر ۱۳۹۲ در ۰۲:۱۰ | #1

    سپاس خانم بهرامی از بازنمایی روان ایده ساختی لوی اشتروس، در اولین پدیده فرهنگی جامعه انسانی، یعنی قانون منع زنا با محارم.
    می‌توان ایده ساختارگرایی را از نظریه‌های مهم و موثر در شناخت بنیادین پدیده‌های فرهنگی دانست. دانش مردم‌شناسی آن چنان که روش خود را بر مطالعات کیفی برای دریافت‌های عمیق بنا نهاده، با بکارگیری این نظریه در مرحله تحلیل و شناخت نیز به لایه‌های زیرین و بنیادین دست می‌یابد و مفهوم عمقی بودن این نوع مطالعات را مورد تاکید قرار می‌دهد.
    انتزاعی و ذهنی نامیدن مفهوم ساخت، به گمان من تا حدود زیادی جایگاه این نظریه را تقلیل می‌دهد و بهتر است مفهوم عینی نبودن را به آن اطلاق کنیم. چرا که ذهنی بودن گاه مفهوم نداشتن نمود عینی را القاء می‌کند. در حالی که ساختارمند بودن پدیده‌های فرهنگی نمودی ملموس دارند.
    هر عمل و پدیده‌ای بر نظام و تفکری استوار است که الزاما همواره با آگاهی همراه نیست، بلکه ضروریات جامعه رفتار و اعمال انسانی او را به سوی نوعی توازن و تعادل با محیط و جهان پیرامون سوق می‌دهد که منجر به شکل‌گیری ساختاری هدفمند و هدایت‌گر می‌شود. عوامل شکل‌دهنده ساختار را نمی‌توان تنها در تفکرات و باورهای انسانی جستجو کرد، بلکه عوامل محیطی، نیازهای معیشتی، عوامل اجتماعی و حتی نیازهای طبیعی نیز در شکل‌گیری آن سهم بسیاری دارند.
    از این رو هر چند پدیده منع زنا با محارم را برخاسته از خصیصه اجتماعی انسان می‌دانند، اما شاید بتوان عوامل معیشتی و اقتصادی را عامل این حرکت اجتماعی دانست و یا حتی نیاز به اتحاد و یکپاچگی قبایل و کلان‌ها را برای مقابله با یک تهدید (جنگ) در نظر گرفت. آن زمانی که جوامع اولیه بشری با ازدواج‌های درونی امکان گسترش و ارتباط با قبایل دیگر را نمی‌یابند، منع ازدواج با محارم درجه اول (برادر، خواهر، پدر و مادر) این امکان برای آنها فراهم می‌سازد و در گام بعدی دایره این ازدواج محدود‌تر می‌شود و عمه و دایی و خاله و عمو را نیز دربرمی‌گیرد و در نتیجه دایره ارتباط‌های برون گروهی گسترش چشمگیری‌ می‌یابد.
    چنین رویکردی الزاما یک خصلت اجتماعی صرف نیست. گاه در جامعه‌ای نبود برخی کالاها و مواد غذایی و غیره که جزو ضروریات اولیه و اساسی آن جامعه بوده و شرایط اقلیمی و جغرافیایی امکان دسترسی به آن را نمی‌داده است، می‌تواند عامل وضع قانون منع زنا با محارم و ارتباط با قبایل دیگر برای تامین آن نیازها باشد. به همین خاطر من عامل اقتصادی را مقدم بر خصلت اجتماعی در وضع قانون منع زنا با محارم می‌دانم.
    با سپاس دوباره. صادق دقتی . ۹۲/۷/۲۲

  1. بدون بازتاب