خانه > اخبار مردم شناسي, فرهنگ ایران > شب یلدا در لرستان

شب یلدا در لرستان

کرسی گرم و زمستان سرد در لرستان

(تاﻣﻠﻲ در ﺑﺎورﻫﺎ، ﻧﺎمﻫﺎ، ﺧﻮراﻛﻲﻫﺎ، اﻓﺴﺎﻧﻪﻫﺎ و آئینﻫﺎی ﺷﺎد یﺑﺨﺶ زﻣﺴﺘﺎﻧﻲ ﻣﺮدم ﺑﺮوﺟﺮد)

 

شی یادابرنامه رادیوئی «فرهنگ مردم» و تلاش‌های ارزشمند مرحوم انجوی شیرازی در طول سال‌های ۵۷ ـ ۱۳۴۱، سبب شد که بسیاری از مردم به صورت خودجوش و داوطلبانه با این گروه برنامه­ساز همکاری کنند. در این گروه از پژوهش‌گران بومی که نخست «پیشه‌ور» و بعدها «فرهنگ‌یار» نامیده شدند، با فراگیری شیوه‌های گردآوری اطلاعات، آثار ارزشمندی را در قالب گزارشات مکتوب، اسناد، نسخ خطی، اشیای مادی، کاست‌های صوتی و …، به نهاد فرهنگ مردم ارسال نموده و به تقویت هرچه بیشتر برنامه‌های آن کمک کردند.

«مقاله­ی کرسی گرم و زمستان سر در لرستان» نوشته­ی غلامحسین کرزبر یاراحمدی یکی از فرهنگ­یاران برنامه­ی نجوای فرهنگ است که در شماره­ی ده فصلنامه­ی فرهنگ مردم ایران در مرکز تحقیقات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران(پاییز ۸۶) چاپ شده و تنظیم آن بر عهده­ی علی آنی­زاده بوده است.

به بهانه­ی شب یلدا، بخشی از این مقاله در سایت میراث فردا و در اختیار علاقه­مندان قرار گرفته است.

ﻣﻘﺪﻣﻪ:

زمستان در بروجرد به واسطه­ی وجود رشته­ کوه­های برف­گیر زاگرس، نه از دی ماه که از نیمه­های آبان ماه شروع می­شود و همین امر سالیان پیش، زنان خانه­دار را موظف می­کرد تا هرکدام منقل و روانداز لحاف کرسی سال گذشته را کنار رودخانه برده و آن را خوب بشویند. اگر سال سردی می­بود، پانزده آذر ماه کرسی را روی منقل یا چاله­ی اجاق اتاق می­گذاشتند و همان شب، مقداری مویز، کشمش و گندم شاهدانه­ی برشته را مخلوط کرده و به عنوان شب­چره­ی شب اول کرسی گذاشتن دور هم می­خوردند و گرم شادی و خنده شده، آن شب را دیرتر از شب­های معمول می­خوابیدند. در واقع با خوردن اولین شب­چره­ زیر کرسی گرم، خود را برای پارو به دست گرفتن و گذراندن زمستانی سرد آماده می­کردند.

باورهای زمستانی:

مردم بروجرد، فصل سرد زمستان را این­گونه تقسیم می­کنند: از اول دی ماه تا دهم بهمن­ماه یعنی چهل روز اول زمستان را «چله بزرگه» می­نامند و بیست روز بعد از چله بزرگه را از دهم بهمن تا پایان بهمن، «چله کوچیکه» می­گویند. چهار روز آخرِ چله بزرگه و چهار روزِ اول چله کوچیکه را هم «چار چار» نام می­نهند. مردم معتقدند که در این هشت روز، هوا بسیار سرد می­شود و این سرمای هشت روزه مانند زمهریری در باور مردم این دیار وزیده و رسوخ کرده و کسی را یارای شکایت نیست و اما آنچه که از آن خیال سرد در اذهان باقی مانده، چنین است:

در چارچار زمستان سالی از سال­ها، چهارده نفر از مردمان روستا به کوه می­روند تا هیزم جمع کنند، اما از شدت سرما ده نفر از آن­ها یخ می­زنند و می­میرند و فقط چهار نفر از آن­ها جان سالم به در می­برند و به دِه باز می­گردند و وقتی اهالی روستا سراغ ده نفر بقیه را می­گیرند،‌ در جواب می­گویند:

چهارده نفر رفتیم و فقط چهار نفر برگشتیم. الحمدا.. که به خیر گذشت و به سلامت برگشتیم.

حکایت سرما در منطقه­ی کوهستانی بروجرد به درازای شب­های سرد آن است و این حکایت در گفتگوی نمادین چله کوچیکه و چله بزرگه در باور مردم به خوبی نمایان است:

روزی چله­ی کوچک از چله­ی بزرگ می­پرسد: «با مردم چه کار کرده­ای؟» چله­ی بزرگ با قدرت می­گوید: «کاری کردم که مردم از شدت سرما به زیر کرسی­ها و پای تنور خانه­های خود پناه برده­اند.» چله­ی کوچک آهی می­کشد و می­گوید: «حیف و صد حیف که عمرم کوتاه است، اگر عمرم به درازای تو بود، کاری می­کردم که مردم از شدت سرما به داخل تنورها بروند.»

باور مردم بروجرد در مورد نفس­دزده و نفس آشکار این چنین است:

ستاره­ای در آسمان وجود دارد با نام ستاره­ی قوس٫ این ستاره از اول چله­ی زمستان در آسمان است و پنجاه و پنج شب از زمستان گذشته، چند نفر از ملائک به ستاره­ی قوس فرمان می­دهند که از آسمان سقوط کند و به زمین بیاید، اما ستاره­ی قوس قبول نمی­کند. آنگاه ملائک، زنجیری به گردن ستاره­ی قوس می­اندازند و او را به زور به زمین می­کشانند.

وقتی ستاره­ی قوس به زمین می­رسد، سرما شکسته می­شود و از زمین بخار برمی­خیزد. در این وقت مردم می­گویند: «زمین، نفس­دزده زده است.» مردم معتقدند پانزده روز گذشته از نفس­دزده­ی زمین، یعنی هفتاد روز از زمستان گذشته، زمین نفس آشکار می­زند و هوا کاملا گرم می­شود. (محمد شریف کرزبر، ۴۸ ساله، کشاورز، ۱۹/۶/۶۸)

یک هفته مانده به اول دی ماه، روستاییان به شهر می­روند و برای شب چله، خرید می­کنند. روستاییان بروجرد معتقدند باید برای شب چله، چهل نوع آجیل،‌خشکبار، میوه و خوراکی تهیه نمایند. مهم­ترین این خوراکی­ها عباتند از: هندوانه، کدو پخته، انگور بند، انار، پرتقال، سیب، کشمش، مویز، سنجد، گردو، بادام، تخمه کدو، تخمه هندوانه، تخمه آفتابگردان، گندم برشته،‌شاهدانه برشته، کنجد، خرما، ترب، سبزی و…

اما ناگفته نماند که هر خوراکی دیگری که در این شب خورده شود،‌جزو چهل خوراکی شب چله به حساب می­آید. اگر تعداد خوراکی­ها هم به چهل نرسد، به شوخی هرچیزی را که در خانه حاضر باشد، جزو چهل خوراکی ی­شمارند. مثلا می­گویند آب هم یک نوع خوراکی است، نان هم یکی و.. اما اصلی­ترین خوراکی و آجیل شب چله در بروجرد، «گندم­شاهدانه» است. فقیر و غنی آن را در سفره­ی شب یلدایشان دارند. گندم­شاهدانه را امروزه در بازا خشکبار می­فروشند ولی در گذشته زنان خانواده می­بایست خودشان گندم­شاهدانه­ی شب یلدا را تهیه می­کردند. چند روز مانده به چله­ی زمستان، زنان خانواده مقداری گندم و مقداری شاهدانه را پاک می­کردند و هرکدام را جداگانه بر روی اجاق یا تنور نان­پزی برشته کرده و با مقداری نمک مخلوط می­کردند و روی کرسی پهن می­کردند. البته بعضی­ها هم برای اینکه گندم برشته­ی نرم­تری درست کنند، گندم را در شیر خیس می­کردند و بعضی­ها هم ذرت را برشته کرده و به همراه گندم­شاهدانه می­خوردند.

تنوع شب­چره­ی شب چله، بستگی به قوت مالی مردم داشت. افرادی که در روستا وضع مالی خوبی داشتند و دارای مال و حشم بودند، یک ماه مانده به اول چله­ی زمستان، گاو یا گوسفندی را پروار می­کردند و در اولین برف زمستان آن را ذبح می­کردند و اگر دختر یا خواهری را تازه به خانه­ی بخت فرستاده بودند،‌آنان را دعوت می­کردند و از گوشت تازه­ی آن، کباب درست کرده و با هم می­خورند. اما اگر کسی صاحب مال بود و گاو و گوسفندی پروار می­کرد و آن را به وقت چله ذبح می­کرد، ولی خواهر و دختر و داماد و خامواده­اش را در مراسم (کشتی­کشان) که همان ذبح مال است دعوت نمی­کرد، مردم او را خسیس می­دانستند و پشت سر او حرف می­زدند. آنان که دعوت شده بودند در جواب بی­معرفتی او مثال می­آوردند:

زمستان می­رود، اما روی سیاه برای ذغال می­ماند.

اما آنان که وضع مالی مناسبی نداشتند، حتما گندم برشته و شاهدانه­ی برشته را در شب چله در کنار هم می­خوردند و البته همسایگانی که می­دانستند کدام خانواده،‌ وضع مالی درست و حسابی ندارد، برای آن­ها آجیل و میوه می­فرستادند. البته در شب چله، کسی برای صرف شام به خانه­ی دیگری نمی­رفت. زیرا معتقد بودند در این شب هرکسی باید سر سفره­ی خودش باشد. از رسوم خوب شب چله این بود که پسرانی که نامزدشان را به خانه­ی خود نیاورده بودند، برای خانواده­ی همسرش سیب و پرتقال و انار می­بردند. اما میوه بردن فقط از آن جوانان نامزد کرده نبود، بلکه فرزندان ذکور خانواده از وقتی که ازدواج می­کردند، وظیفه داشتند برای خواهران ازدواج­کرده­ی خود میوه و یا پول ببرند.

آئین­های شادی­بخش زمستانی:

یکی از آئین­های شادی­بخش شب چله، مراسم شال دورِکی یا شال­اندازی است. هنگام غروب آفتاب، بچه­های روستا مقداری از هیزم­هایی را که قبلا تهیه کرده بودند را به پشت بام خود می­بردند و آتش می­افروختند. شادی می­کردند و ترقه­بازی به راه می­انداختند و بعد به خانه­های خود باز می­گشتند. بعد از خوردن پلو، هرکدام شال یا روسری بزرگی را که زنان روستایی برای سربند استفاده می­کردند، برداشته و روی پشت­بام­های همسایه­ها می­رفتند و در حالی که خودشان را در تاریکی پنهان نگه می­داشتند،‌آهسته شال یا روسری بزرگ خود را از دیوار، دریچه، هواکش و یا ایوان خانه­ها به پایین آویزان می­کردند و یک سر شال را هم در دست خود نگه داشته و با صدای بلند دم می­گرفتند:

امشب اول قاهار است(بلندترین شب سال)

خیر در خانه­ات ببارد

زنت دو پسر بزاید.

نون و پنیر و شیره

بزرگ خانه­ات نمیرد.

صاحب خانه هم با شنیدن این اشعار، یک تخم­مرغ با چند گردو یا مقداری شیرینی به پر شال بچه­ها گره می­زد و شال را تکان می­دادد و می­گفت: «یا علی بکش بالا». بچه­ها هم با جواب علی یارت به هدیه­ی دلخواه خود می­رسیدند. اما همیشه در شال بچه­ها، شیرینی و گردو، گره زده نمی­شد. گاهی بعضی­ها از راه شوخی، تکه­سنگی و یا پوست میوه­ و آجیلی به شال بچه­ها می­بستند و شال را به بالای دریچه می­فرستادند. اگر بچه­ها زودرنج و اهل قهر بودند که وظیفه­ی صاحبخانه بود که گریه­ی آن­ها را بند بیاورد و از آن­ها دلجویی کند و بچه­های تخس و شیطان هم، هجویات دسته­جمعی برای صاحبخانه می­خواندند.

امشب اول قاهاره(بزرگترین شب سال)

خیر و برکت در خانه­ات نبارد

نان و پنیر و حلوا در خانه­ات باشد(حلوای مرگ)

بزرگ خانه­ات بمیرد.

افسانه­ها و حکایت­های اسطوره­ای:

در گذشته، شب­های سرد و بلند زمستان و از جمله شب یلدا فرصت مغتنمی بود تا خانواده­ها و اقوام، گرد هم آیند و به نیت خیر و سلامتی، تفالی به دیوان حافظ بزنند و پرده­ای از شاهنامه را از نفس گرم صاحب­نفسی گوش کنند و با قصه، حکایت یا پند و حدیثی از کتاب در دسترس، بهره ببرند. کتاب­هایی چون نهج­البلاغه، طوفان کربلا، امیر ارسلان، مختار، امیر حمزه، جامع­التمثیل، حسین کرد و..

اما به جز کتب یاد شده و قصه­های کشدار و بلندی که گفته می­شد، افسانه­های بسیار کوتاهی وجود داشت که از طرفی بر باور مردم استوار بود و از طرف دیگر ریشه در اسطوره­ها داشت. افسانه­هایی که خاطره­ی ذهنی مردم بود و بر دانش و علم و تجربه­ی عامه و طبیعت استوار بود.

قصه­ی برف هفتاد: نیمه­شبی از شب­های تابستان،‌ درست هفتاد روز از عید نوروز گذشته، برف شدیدی باریدن می­گیرد. آنقدر درشت و تند که آشیانه­ی کلاغ بالای درخت کنار امامزاده را هم برف می­گیرد. کلاغ از این برف بی­موقع و قدرت­نمایی پروردگار به فکر فرو می­رود و از شدت سرما سر و گردن خود را به زیر پر و بال خود می­برد و به خواب فرو می­رود. صبح که با نوای مرغان صحرایی بیدار می­شود، می­بیند زمین خشک است و خبری از آن همه برف نیست. گویا اصلا برفی نباریده است. کلاغ از این همه قدرت­نمایی خدا، از تعجب منقارش را باز می­کند و برای کشاورزانی که گاوهای خود را برای شخم جفت کرده و می­خواهند وارد مزرعه شوند، می­خواند:

هفتاد

برفی افتاد

به حق ای پیر

به قد ای تیر

در واقع، آن کلاغ این شعر ار برای مردم می­خواند تا آنان را از قدرت خداوند آگاه کند. حالا اگر کسی بگوید که دیگر زمستان رفته و زمین نفس آشکار زده و هوا گرم شده و دیگر برفی نمی­بارد،  مردم در جواب این شعر برایش می­خوانند که:

هفتاد

برفی افتاد

به حق این پیر

به قد این تیر

قصه­ی برف و هَپلوک: می­گویند برف و هَپلوک در اول چله­ی زمستان،‌ قرار نامزدی می­بندند. هپلوک با برف شرط می­کند: «وقتی گیسوانم بلند شد، با تو عروسی می­کنم.» برف هم قبول می­کند. زمان می­گذرد و این دو عاشق دلباخته منتظر می­مانند که بالاخره کی زمین، نفس­دزده می­زند و کی هوا گرم می­شود تا هپلوک جوانه بزند و گیسوانش بلند شود، تا بتوانند با یکدیگر ازدواج کنند. دی ماه می­گذرد و چهل و پنج روز از زمستان می­گذرد. زمین نفس­دزده می­زند. برف­ها کم­کم شل و آبکی می­شوند و از زمین بخار برمی­خیزد. بالاخره هپلوک جوانه می­زند و گیسوانش کم­کم بلند می­شود. اما هپلوک هرچه منتظر می­ماند، برف به سراغش نمی­آید. اما هپلوک که برای رسیدن به چنین روزی، روز شماری می­کرد به سراغ برف می­رود و می­بیند که نفس از قفس برف بریده و نوایی ندارد. هپلوک به برف سلام می­دهد و احوالی از او می­پرسد. برف از ته گلوی خسته و بی­جان جوابش را می­دهد. هپلوک به برف می­گوید: «عزیزم بد نباشد؟» برف جواب می­دهد: «بد نبینی» هپلوک دوباره می­پرسد:«چه شده؟ ما شرط و قراری داشتیم. عهد و پیمانی بسته بودیم. پس کو ان عهد و کجاست‌ آن پیمان؟»

برف با شرمساری سرش را بلند می­کند و جواب می­دهد: « آن زمان که جوان و سرحال بودم، تو گل­گیس نداشتی؛ حالا که تو گیسودار شدی، من حال ندارم».

حالا هرگاه دو نفر با هم قراری بگذارند و زمان دقیقی را تعیین کنند اما یکی از دو طرف به سر قرار برود و خبری از طرف قرار نباشد و دیگر امیدی به ادای قرار نداشته باشد، این قصه برایش آورده می­شود.