خانه > اخبار مردم شناسي > آشنایی با مارگارت مید

آشنایی با مارگارت مید

هلیا بهرامی

مقدمه

مارگارت مید

پیش از ورود به مبحث اصلی این مقاله که همانا نگاهی بر زندگی و فعالیت‌های علمی مارگارت مید است، مقدمه‌ای کوتاه درباره‌ی مکتب فرهنگ و شخصیت که انتخاب و گرایش اصلی در راه پژوهش‌های مید می‌باشد، آورده شده است.

واژه فرهنگ در اصطلاح انسان شناسی آمریکا به طور کلی بر محیط اجتماعی انسان اطلاق می‌گردد، یعنی آنچه که انسان چه به لحاظ مادی و چه معنوی ایجاد کرده است. پس از قرن ۱۹، انسان شناسی که تا آنزمان به مطالعه خصوصیات جسمانی و طبیعی انسان توجه داشت، بر اثر پیشرفت علوم و کاوش‌های انسان‌شناسان توسعه بیشتری یافت و یک شاخه‌ی مشخص به نام «انسان‌شناسی فرهنگی» از آن منشعب گردید که تأکید ویژه‌ای بر فرهنگ و شناسایی آن داشت. به این معنا که همه‌ی ارکان اجتماعی بر محور فرهنگ جای گرفته و با توجه به نوع فرهنگ شکل می‌گیرد.

  این شاخه که هم به بررسی جوامع بشری خاص معاصر می‌پردازد و هم الگوهای مسلط بر فرهنگ بشری را مطالعه می‌کند، در ابتدا تحت تأثیر افکار بوآس در آمریکا و مالینوفسکی در انگلستان قرار داشت. در سال ۱۹۲۰ مکتب فرهنگ و شخصیت بویژه در آمریکا سخت مورد توجه قرار گرفت. این مکتب از شاخه‌های اصلی انسان شناسی فرهنگی است که به دنبال مطالعه‌ی فرهنگ از چارچوب شخصیت است. به عبارتی این مکتب به مطالعه‌ی این موضوع می‌پردازد که فرهنگ چگونه بر شخصیت‌های مختلف جامعه اثر می‌گذارد. بنابراین می‌توان چنین گفت که اندیشمندان این حوزه‌ی مطالعاتی به دنبال پاسخ به این سوال هستند که فرهنگ نزد افراد چگونه حضور یافته و چگونه به رفتارهای آنها جهت می‌دهد.

  در این میان «لسلی وایت» تأثیر محیط مادی پیرامون انسان را بر حیات اجتماعی مورد مطالعه قرار می‌دهد، «رالف لینتون» با اشاره به مفهوم فرهنگ پذیری، رفتارهای فردی را به صورت الگوهای درونی شده در جوامع بررسی می‌کند، «کاردینر» با تأکید بر عوامل بیرونی و درونی غرایز و رفتارها، تأکید بر شخصیت پایه در جوامع می‌کند، «روث بندیکت» با توجه به شخصیت گروهی در جوامع، به شناخت شخصیت همگرا در افراد توجه می‌کند و «مارگارت مید» ـ به طور خاص ـ در آثارش شخصیت را منبعث از فرهنگ دانسته و هویت جنسی که شامل زنانگی و مردانگی است را مورد مطالعه قرار می‌دهد.

 

مارگارت مید

مارگارت مید M.Mead در سال ۱۹۰۱ در فیلادلفیا در خانواده‌ای نسبتاً مرفه، فرهیخته و اجتماعی متولد شد، پدرش استاد اقتصاد و مادرش در شمار دانش‌آموختگانی بود که فعالیت‌های اجتماعی وسیعی داشت. وی در سال ۱۹۱۸ دوره دبیرستان را به پایان رساند و پس از آن در رشته‌ی روان‌شناسی در دانشگاه کلمبیا پذیرفته شد. در سال سوم دانشکده دروس زبان و روان‌شناسی را با فرانس بوآس گذراند و پس از آشنایی و دوستی نزدیک با روث بندیکت(دستیار آموزشی بوآس) به رشته‌ی انسان‌شناسی علاقمند شد.

مید یکی از مبارزان روشنفکر علیه پلیس و دستگاه قضایی آمریکا بود و هیچ‌گاه مبارزه برای حقوق بشر، ضد نژاد پرستی، جنگ و احقاق حقوق بومیان را کنار نگذاشت. وی را می‌توان از بنیانگذاران مکتب فرهنگ و شخصیت و یکی از مهم‌ترین انسان‌شناسان قرن ۲۰ دانست که میان نظریه و روش پیوند برقرار نمود و از طرفی راه را برای پیوند میان انسان‌شناسی و روان‌شناسی باز کرد.

از مهم‌ترین آثار او می‌توان به «بلوغ در ساموآ»، «جنسیت و منش در سه جامعه بدوی»، «مذکر و مونث»، «طبع انسان و همکاری» و «رقابت در میان سه جامعه بدوی» اشاره کرد.

انگاره‌های نظری مید مستقیماً از بررسی‌های میدانی وی سر برآوردند. مید بین سال‌های ۱۹۲۵ و ۱۹۳۹ در پنج گردش میدانی شرکت کرد و ۸ نوع جامعه را مورد بررسی قرار داد. نخستین پژوهش میدانی مید در جزایر ساموآ انجام شد که ۸ ماه را در سال ۱۹۲۵ در این سرزمین صرف نمود که حاصل آن کتاب مشهورش؛ «بلوغ در ساموآ» است.

مید در مقدمه این کتاب چنین می‌نویسد: « شیوه‌ی دیگر زندگی در اصل به آموزش و پرورش مربوط می‌شود، آن هم با فرآیندی که از طریق آن، بچه‌ای که بدون فرهنگ پا به صحنه‌ی بشری می گذارد، در زمره‌ی اعضای بزرگسالان و متعهد جامعه‌اش قرار می‌گیرد. قوی‌ترین نورها بر راه‌هایی پرتو خواهد افکند که نظام آموزشی ساموآیی‌ها به مفهوم گسترده‌اش براساس آنها با نظام آموزشی ما تفاوت دارد. براساس همین تباین، چه بسا که بتوانیم با نگاهی نو، خودآگاهانه و خود‌منتقدانه دوباره به قضاوت بنشینیم و شاید هم طرحی نو برای آموزش و پرورش کودکانمان بیندازیم.»

  نوشتن این اثر مهم‌ترین دلیل برای شهرت مارگارت مید بود. وی در این کتاب با بررسی تجربه‌ی بلوغ در میان افراد جزیره به این نتیجه می‌رسد که تجربه‌ی بلوغ افراد متأثر از فرهنگ است و در تمام مناطق دنیا لزوماً یکسان نیست.

بیشترین کاری که مید انجام داد آن بود که حالات تربیتی دختران ساموآیی را با دختران ایالات متحده مقایسه کرد و به این نتیجه رسید که اختلافی جز در طرز تلقی و توجیه مسائل بلوغ در دو جامعه وجود ندارد. مفهوم بلوغ در دو جامعه آمریکایی و ساموآیی متفاوت است، زیرا دختران ساموآیی دوران بلوغ را ادامه‌ی دوران کودکی خود می‌دانند و برای این دوره از عمر خود نقشی قائل نیستند. از این رو هیچ نگرانی یا احساس بخصوصی در مورد انتخاب همسر آینده خود ندارد، در نتیجه در مورد چگونگی ازدواج و آینده‌ی خود کمتر دچار اضطراب و ناراحتی می‌شوند. آنها تمایلات جنسی را اسرار نمی‌دانند، چرا که به عقیده‌ی آنها، احساسات افراد تحت تأثیر عوامل اجتماعی است. در مقابل، دختران آمریکایی با اصول و روش‌های گوناگون زندگی اجتماعی روبرو می‌شوند و با افرادی سروکار دارند که از نظر روحیه، طرز تفکر، سلیقه، آمال، شیوه‌ی رفتار و… با یکدیگر متفاوت‌ا‌ند، از این رو برای حل مسائل خود با یک راه حل قالبی و از پیش تعیین شده رودررو نیستند. این شرایط به بروز اضطراب، تشویق و نگرانی در بین آنان می‌انجامد. بنابراین نوبالغی یا بلوغ ضرورتاً دوره فشار و درد نیست، بلکه شرایط فرهنگی است که این دوره را اداره می‌کند.

در این سرزمین(ساموآ) تا هنگامی که کودکان به سن شش یا هفت سالگی نرسیده‌اند با همسالان خود، کمتر نشست و برخاست می‌کنند. البته برادران و خواهران و پسرعموهایی که در یک خانواده زندگی می‌کنند، از این امر مستثنی هستند. هنگامی که کودکان به هفت سالگی می‌رسند، برای خود گروه‌های بزرگتری سازمان می‌دهند. اینها یک سازمان بخصوص است که در سنین بالا وجود ندارد و اعضای این سازمان از خویشاوندان و همسایگان تشکیل می شود. مهم‌ترین فرق موجود بین دختر و پسر این است که پسران در کارهای روزمره کمتر در فشار هستند. اساس معاشرت دختران و پسران نه به خواست خودشان بلکه بر پایه تبعیض سنی است که از سوی بزرگسالان اعمال می‌شود. دختران پس از بلوغ با متانت ویژه‌ای وظایف روزانه‌ی خود را انجام می‌دادند. آنها مانند گذشته با گروه نوجوانان نمی‌آمیزند و مانند دختران ۱۶ یا ۱۷ ساله متکی به خود هستند و تنها به شکل گروه‌های دو یا سه نفره دیده می‌شوند. در این سنین علاقه به امور جنسی در دختران بیدار می‌شود و این خود در مناسبات دوستانه عامل مهمی است. با اینکه دختران به بیش از یکی دو نفر از خویشاوندان اعتماد نمی‌کنند ولی معمولاً سایر زنان دهکده از احساسات جنسی دختران با خبرند. در این زمان است که پیمان‌ها بر این اساس تغییر می‌کنند. به این ترتیب که دختر بالغی که دچار خجالت و بدگمانی ناشی از دوران بلوغ نسبت به همه‌ی دختران بزرگتر از خود است، به دختری که نخستین یا دومین واقعه عشقی او اهمیت دارد تغییر می‌یابد. دوستی دختران جوان با دختران بزرگتر از خود پس از سن بلوغ بسیار نادر است. اگر بزرگسالان شرایط ساختگی در مورد محل اقامت دختران در خانواده پیشوای روحانی یا در آموزشگاه شبانه‌روزی مبلغین مذهبی ایجاد نکند، دختران حاضر نیستند برای یافتن دوست از گروه خویشاوندان خود فراتر روند. پسران نیز مانند دختران گروه‌هایشان بر اصل دوگانه همسایگی و خویشاوندی استوار است. احساس برتری سنی در پسران شدیدتر از دختران است، زیرا پسران مانند دختران با خانواده خود همبستگی زیادی ندارند. حس انسجام اجتماعی نیز در پسران قوی‌تر از دختران است. «اولوما» که سازمان دختران جوان و همسران مردان بدون لقب است، سازمانی موقتی است که برای کارهای مشترک و جشن‌هایی است که بطور نامرتب برگزار می‌گردد. در حالی که «اوماگا» سازمان مردان جوان است که پایدارترین عامل اجتماعی دهکده می‌باشد. عامل دیگری که مناسبات مردان را توصیف می‌کند مناسبات دو جانبه رییس‌ها و سخنگویان است. شاید بتوان گفت معاشرتی که بر اصلی به عنوان معیار سنی مبتنی است، پیش از دوران بلوغ به علت طبیعت وظایف محوله به دختران و نیاز به راز‌داری در ماجراهای عاشقانه‌شان متوقف می‌شود. در مورد پسران آزادی عمل بیشتری وجود دارد که فشار ساخت اجتماعی و شرکت مداوم در وظایف تعاونی از علت‌های آنند.

مید در اندیشه‌ی خود در کتاب «مذکر و مونث» به هویت جنسی نیز توجه می‌کند که این هویت بیشتر شامل زنانگی و مردانگی است که لزوماً از موقعیت زیستی مونث و مذکر بودن ناشی نمی‌شود، بلکه حاصل الگوهایی فرهنگی است که در شکل‌گیری شخصیت زن و مرد افراد اثرگذار است. به عبارت دیگر زن و مرد بودن حاصل تربیت خانوادگی و اجتماعی است و نه دو موقعیت فیزیکی خارج از اراده‌ی ما. بعدها سیمون دوبوآر در کتاب «جنس دوم» عنوان می‌کند که: «انسان زن زاده نمی‌شود، بلکه زن می‌شود»

کتاب «جنسیت و منش در سه جامعه بدوی» حاصل مطالعات میدانی مید در سه جامعه بومی در گینه نو است. وی در این پژوهش به بررسی زمینه‌ی شکل‌گیری شخصیت‌های اجتماعی در میان افراد هر دو جنس می‌پردازد. این سه جامعه، سه الگوی متفاوت از رابطه زن و مرد را عرضه می‌دارد و به مسئله‌ی شرطی شدن منش‌های اجتماعی دو جنس اشاره می‌کند. این سه جامعه عبارت بودند از «آرپش‌ها» Arpesh، «موندوگومورها» Mundogomor و «چامبولی‌ها» Chambuli.

این سه گروه در شعاع یکصد مایلی یکدیگر در ساحل شمالی گینه‌نو زندگی می‌کنند و شخصیت‌شان کاملاً شکل گرفته است. مید درباره آرپشی‌ها می‌گوید: «آنان فاقد مفهوم ماهیت بشر به منزله اهریمن و نیازمند کنترل‌ها و مهارهای قدرتمند هستند. آنان در سرزمینی کوهستانی و با شرایط نامناسب کشاورزی زندگانی می‌کنند. نظام اجتماعی شدن سبب می‌شود که رابطه‌ای برابرگرا میان دو جنس وجود داشته باشد. آرپش‌ها ذاتاً مهربان، حساس و دارای حس همکاری هستند. آنان در تربیت کودکان فاقد خشونت هستند و آرامش و لطافت مونث در برابر اقتدار و خشونت مذکر معنایی ندارد.»

در مقابل اهالی موندوگومور در جامعه‌ای کشاورز و محیطی غنی زیست می‌کنند. در این جامعه نیز میان دو جنس شباهت زیادی وجود دارد اما برخلاف آرپش‌ها، افراد اعم از زن و مرد همگی خشن، فردگرا و بی احساس‌ند و کودکان خود را با خشونت زیاد تربیت می‌کنند و در رقابت و تعارض‌ند.

  در جامعه سوم؛ چامبولی‌ها ساحل‌نشینند و تفاوت میان دو الگوی زنانه و مردانه به چشم می‌خورد. مردان چامبولی حساس و لطیف بوده و به ظاهر و آرایش خود اهمیت می‌دهند و برخلاف زنان که بیشتر فعالیت‌شان خارج از خانه است و امور مدیریتی را بر عهده دارد، اغلب در خانه‌اند و به منظور تهیه‌ی وسایل تزیینی برای استفاده شخصی به بازار می‌روند. در میان زنان این جامعه کمتر احساس رقابت و حسادت وجود دارد.

  مید در این کتاب چنین نتیجه‌گیری می‌کند که الگوی ثابت جنسی وجود ندارد و نقش‌های جنسیتی و ویژگی‌های شخصیتی تحت تاثیر موقعیت بیولوژیک یا زیست شناختی نیست، بلکه فرهنگ است که نقش‌ها را برای هر دو جنس در روند جامعه‌پذیری آنان رقم می‌زند و کیفیت‌های قالب پذیرند که آرمان‌های فرهنگی را از راه تربیت بچه قالب‌بندی می‌کند.

در پایان این بحث و به طور کل باید گفت؛ تأکید مید در مکتب فرهنگ و شخصیت بیش از هر چیز بر فرآیند انتقال فرهنگی و اجتماعی شدن افراد است. به نظر وی مهم‌ترین هدف یک انسان شناسِ روان شناس این است که به بررسی الگوهای آموزش جامعه بپردازد که موجب انتقال فرهنگی و اجتماعی شدن افراد در جامعه می‌گردد تا بتوان نحوه‌ی نفوذ فرهنگ بر فرد و رابطه‌ی قالب در هر شخصیتی را با فرهنگ درک کرد.

 

فهرست منابع:

الف) کتاب‌ها

مید، مارگارت(۱۳۶۵)، بلوغ در ساموا، ترجمه‌ی مهین میلانی، تهران: نشر ویس

فکوهی، ناصر(۱۳۸۱)، تاریخ اندیشه و نظریه‌های انسان شناسی، تهران: نشر نی

ریویر، کلود(۱۳۷۹)، درآمدی بر انسان شناسی، ترجمه‌ی ناصر فکوهی، تهران: نشر نی

بیتس، دانیل و پلاگ، فرد(۱۳۷۵)، انسان شناسی فرهنگی، ترجمه‌ی محسن ثلاثی، تهران: نشر علمی و فرهنگی

ب) مقالات

anthropology.ir/node/2150  شربتیان، «تأملی بر مکتب فرهنگ و شخصیت یا انسان شناسی روانشناختی»،

ج) منابع اینترنتی

www.anthropolgy.ir

www.farhangshenasi.ir

______________________________________

مطالب مرتبط:

ـکلود لوی اشتروس و نظام خانواده و خویشاوندی

  1. عارف پور
    ۲۴ دی ۱۳۹۲ در ۰۹:۲۸ | #1

    با تشکر از مطالب خوبتون

  1. بدون بازتاب